ziziof
شمع هايم را روشن كرده ام امروز زيباست يك سال ديگر به مرگ نزديك شده ام جاییست میان آغوش باران بدون ترس از خیس شدن و من عشق را تنها در زیر سقفی از پارچه نازک در شب کوههای بلند در لابه لای انگشتان دختری یافتم که لمس دستانش بوی تازه تولد داشت. در پای قلم موی دخترکی یافتم که گل آفتابگردان را حتی، بی رنگ نقاشی کرد، و در شهر دورها در میان بوسه ای به یادگار گمم کرد. همه ابر ها از دشت گذشتند، چون رویای تکرار دیدن دوباره تو. هزار بار تو را خوانده ام، با جمله هایت، و هزار بار زندگی کرده ام تو را ، با نفسهایت، و مست کرده ام با حس انگشتانت که بر تیرگی پشتم هجوم آوردی و هزار بار و هزار بار...... و هر روز و هر روز...... عشق را تنها در چشمان دختری یافتم که در هم آغوشی محض شاد بود ، و در انتهای بسترش، در بیگناهی باران لرزید!

| Design By : Night Skin |


